«مدامم مست می دارد»

شراب نام دلجویت

به بادم می دهد هرسو

«نسیم جعد گیسویت»

 

مرا خواب و خیال تو

«خرابم می کند هردم »

به چاه غم دراندازد

«فریب چشم جادویت»

 

«پس از چندین شکیبایی»

کجا خواهم شدن زین غم

«شبی یارب توان دیدن »

نگاه ناز مینویت؟

 

بود کز شعله چشمت

«که شمع دیده افروزیم»؟

و یا خوانم نماز عشق

«در محراب ابرویت» ؟

 

«سواد لوح بینش را»

من از خال لبت دارم

«عزیز از بهر آن دارم »

چو باشد جلوه رویت

 

اشارت ها بود از تو

«که جان را نسخه ای باشد»

مرا مردم سخن گوید

«ز نقش خال هندویت»

 

«تو گر خواهی که جاویدان»

شوی ، در عاشقی درپیچ

«جهان یکسر بیارایی»

چو بر بادی دهی بویت

 

سخن های دلم با تو

«صبا را گو که بردارد»

و گوید با تو اندازی

«زمانی برقع از رویت»

 

«وگر رسم فنا خواهی »

چرا با ما بقا داری

«که از عالم برندازی»

کله*، با ناز ابرویت

 

تو گیسویت به اشک من

«بر افشان تا فرو ریزد»

به قربان قدمگاهت

«هزاران جان ز هر مویت»

 

«من و باد صبا مسکین»

دو بی تاب و دو آشفته

«دو سرگردان بی حاصل»

دمادم از در کویت

 

بدام موی تو گشتم

«من از افسون چشمت، مست»

منم دیوانه ساقی

«و او از بوی گیسویت»

 

«زهی همت که حافظ راست»

تو را در عشق و در سودا

«که از دنیا و از عقبی»

نباشد رویی از سویت

 

دلم جز مهر تو گفتی

«نیاید هیچ در چشمش»

به دیده توتیا ناید

«بجز خاک سر کویت»

 

 

* به ضم کاف و فتح لام (کلاه)

 

                                   15/8/88

 

 

«الا یا ایها السّاقی »
نگاهی کن بر عاقلها
بگیر از دست او جامی
«ادر کاساً و ناولها»

هوایی بودم از رویت
«که عشق آسان نمود اول»
به آسایش طمع کردم
«ولی افتاد مشکلها»

«ببوی نافه ای کآخر»
که شد شیدا و سرگردان؟
«صبا زان طره بگشاید»
چه بسیاری مسائلها

شدم سرگشته و حیران
«ز تاب جعد مشکینش»
به تیر غمزه چشمت
«چه خون افتاده در دلها»

«مرا در منزل جانان»
اگر راهی دهی گفتی
«چه امن عیش چون هردم »
 ز غفلت بود حائلها

ز زاریهای من گویی
«جرس فریاد می دارد»
به سیل اشک من گفتا
«که بربندید محملها»

«به می سجاده رنگین کن»
به گاه عشق و  تنهایی
«گرت پیر مغان گوید»
رها کن رسم غافلها

تو را سّری است در پنهان
«که سالک بی خبر نبود»
مرا امیّدی از عشقت
ز راه و رسم منزلها

«شب تاریک و بیم موج»
من و سودا و تنهایی
«و گردابی چنین حائل»
بدورم چون هلاهلها

فقیهان از چه می گویند
«کجا دانند حال ما »
خوشا بر وقت و حال آن
«سبکباران ساحلها»

«همه کارم ز خودکامی »
غرور و غفلت و غم شد
«به بد نامی کشید آخر»
تمام عمر و حاصلها

به پیش نرگس چشمت
«نهان که ماند آن رازی »
که تو فرمان آن دادی
«کزو سازند محفلها»

«حضوری گر همی خواهی»
دمی غافل مشو از حق 
«ازاو غایب مشو حافظ»
چو بینی از شمائلها

بسی خوش ساعتی باشد
«متی ماتلق من تهوی»
فدای تاری از مویش
«دع الدنیا و اهملها»

 ۲/۸/۸۸